خواهرزادهام کلاس اول ابتدائیست و دیگر میتواند بخواند و بنویسد. البته به کندی و سختی.
امروز جذب صفحهی رنگارنگ و شاد شماره جدید نشریه زیته شده بود و مشغول شمردن سینهای سفره روی جلدش بود.
محض آزمایش یک سطر از یکی از نوشتههای گیلکی را نشانش دادم و بدون اینکه بگویم فارسی نیست گفتم: بخون.
و دختر کوچولو این شعر میرعماد موسوی را افتان و خیزان خواند:
گفتوگوی روزنامهای!
ندا کامبوزیا, ورگ | نؤروز ما 15، 1583
این متن، گفتوگوییست اینترنتی (Chat) میان دو نفر که شاید نتوان آن را نقد نامید، اما میتوان گفتوگویی دربارهی داستان روزنامه و به عبارتی، گفتوگویی روزنامهای خواند!
اولی: تو یه داستان خوندی به نام «روزنامه». بیا دربارهاش با هم حرف بزنیم. چهطوره؟
دومی: باشه.
اولی: خوب. تو شروع کن و بگو.
دومی: شروع کنیم. دربارهی چیش؟
اولی: هرچیزش که نظرتو جلب کرد. هر بخشش که خوشت اومد یا بدت اومد.
دومی: خوب من از اول متن شروع کنم هرچی دلم خواست بگم. از اولش خوب، چون معلوم نبود چه خبره فقط فهمیدم با یه آدم گرفتار طرفم که یه جورایی هم نفهمیدم مسعود ِ قصه کیه. یعنی خوب پرداخت نشده بعضی شخصیتها. زنش هم همینطور.
اولی: اوهوم! خوب؟
دومی: به نظرم منشیش هم کلیشهای توصیف شده. از این دخترهای تازه به دوران رسیدهی سیریش که میرن منشی میشن بود! مسیر داستان تو ذهنم یه جور دیگه اومد.
اولی: چه طور؟
دومی: «خو بوز بولند کفش» و بعد «سرخاب سفیداب» و... در کل منشیش مثل بقیه منشیها بود.
اولی: اوهوم.
دومی: بعد داستان یه کم برام شلوغ بود. دغدغهپردازی نشده بود توش. گرچه آخرش چیدمان ذهنیم به هم خورد. آخرشو خیلی دوست دارم.
اولی: خوب؟ تا اینجا من یه چیزی بگم؟
دومی: آره.
اولی: خوب، فکر نمیکنی که این «عادی بودن و مثل همهی منشیها بودن» منشی یا اون شلوغی و سراسیمگی محیط دلیل خاصی داشته؟ اینها نمیتونه یه فضا رو تداعی کنه؟
دومی: میخوام بدونم.
اولی: فضایی که قراره توش یه اتفاقی بیفته.
دومی: آها! از اون جهت!
اولی: یعنی اگه این طوری نگاه کنیم، آخر داستان یه اتفاق غریب و غیرعادی می افته، ولی تو یه فضای عادی و کلیشهای و پر از روزمرگی. یه تضاده دیگه. نیست؟
دومی: این جوری مثل داستانی میشه که آدم از خیلیها میخونه.
اولی: خوب؟
دومی: من دلم میخواد شخصیت اصلی یه جور تضاد با خودش هم داشته باشه که به یک سمتی هدایت بشه. ولی الان که فکر میکنم میبینم فضای رئالیستی بود نه ایدئالیستی... پس حرفتو قبول دارم.
اولی: خوب، پس تو دنبال یه تضاد توی خود شخصیت اصلی هم هستی، درسته؟
دومی: این واسهم جالبه. شاید واسه اینکه من «سلینجر» رو دوست دارم و این قصه منو یهو یاد داستانهای اون انداخت.
اولی: من دوستش ندارم، ولی نوشتههاشو خیلی دوست دارم. خوب، این تضادو تو شخصیت نمیبینی؟
دومی: زیاد نه. اگه داشت میخوام بدونم کجاش بوده؟
اولی: خوب منم نمیدونم. چهطوره از خودش بپرسیم؟
دومی: خوبه.
اولی: پس بیا دربارهی همین شخصیت حرف بزنیم
دومی: موافقم
اولی: من اگه از تو بپرسم این شخصیته چه جور آدمیه و چه گذشته و چه حالی داره، تو چی میگی؟ برام تعریف کن
دومی: اوووممم! وایسا یادم بیاد...
اولی: باشه
دومی: خوب یه آدمیه که یه زمانی آرمانهای بزرگی داشته ولی بعدش مثل چرخدندهی یه وسیلهی مکانیکی شده.
اولی: جالبه. دیگه چی؟
دومی: «یعنی چی»شو نمیدونم. ولی اونی که بوده دیگه نیست. شاید چون دو سال پیشش ازدواج کرده.
اولی: ازدواج از اون آفتهای اساسیه! خوب، دیگه راجع به این یارو چی میدونی؟
دومی: معلوم بود داستان میخواد به این قضیه اشاره کنه. زن و زاک و کار و زندگی و...
اولی: همون شلوغی که خودت گفتی
دومی: در کل خانمها تو قصه یه جوری هستن!
اولی: جور ِ خوب؟ یا جور ِ بد؟
دومی: رو به بد. مردهای قصه رو به کمالند. یا میتونستن باشن. ولی خانمهای قصه یا مانع میشن یا مثل آدمهای بدوی دنبال خودنمایی هستند.
اولی: فکر می کنی چرا این طوریه؟
دومی: نمیدونم واقعا!
اولی: فکر می کنی تو عالم واقعیت این طور نیست؟ یعنی منشیهای واقعی، یا همسرهای واقعی.
دومی: حداقل فراگیر نیست.
اولی: یعنی فقط بخشی از منشیها هستند که این جورین و بخشی از همسرها؟
دومی: با منشیها یا همسرها کار ندارم. با آدمها کار دارم.
اولی: خوب آخه وقتی از وضعیت زن توی این داستان حرف میزنیم باید بدونیم که یه زن، شخصیت منشی داره و دیگری شخصیت همسر و دیالوگها و رفتارشون هم از همین موقعیته. نیست؟
دومی: بیشتر توضیح بده لطفا.
اولی: یعنی من اگه شوهر داشته باشم، حتما برام مهمه که شوهرم زود بیاد خونه. یا برام مهمه که به پدر و مادرم احترام بذاره. و ممکنه بهش شک کنم. یا بهش گیر بدم
اولی: و شوهرم هم ممکنه اون قدر درگیر کار و روزمرگی باشه که به من توجه نکنه. یا در کل ممکنه اصطکاک پیش بیاد. و یا اگه یه دختر جوون دم بخت باشم که به خاطر نیاز مادی مجبور بشم با حقوق کم منشی یه دفتر مهندسی بشم. مثل خیلی از دخترهای جامعه دوست دارم آرایش کنم، خودمو نشون بدم
دومی: یعنی معتقدی همهی خانمها اونقدر افراط میکنند که همسرشون به یک قطعهی مکانیکی تبدیل بشه یا مثلا همه فکر میکنن باید مثل یک عروسک بزککرده بشن تا موقعیت بهتری کسب کنند؟
اولی: نه! بحث همه نیست. منشی قصهی ما مثل «خیلی» از منشیهاست. و همسر قصهی ما هم همینطور. تازه من فکر نمیکنم که رفتار کیمیا باعث شده باشه که شخصیت اصلی داستان این طوری شه. به نظر من، وضع شخصیت اصلی خیلی خرابتر از این حرفاست. کار و بار و زندگی و... عجلهای که داره. تلفن پشت تلفن و.... در کل مثل خیلیهای دیگه درگیر روزمرگیه
دومی: آخه این ترقی معکوس از کی واسهش اتفاق افتاده؟
اولی: خوب. این سوال جالبیه. چهطوره دربارهی گذشتهی این آدم حرف بزنیم؟ چی از گذشتهاش میدونی؟ برام تعریف کن
دومی: در همین حد که یک زمانی آرمانش با «کیا» یکی بوده
اولی: بیشتر توضیح بده که منم بدونم
دومی: خوب! کیا بهش میگه تو هم اینطوری بودی. فکر میکنم در واقع میخواد بگه: اینطوری باش. یعنی شخصیت قصه هنوز پتانسیل بازگشت داره. فقط معلوم نیست چرا یهو عوض شده. من فکر کردم به خاطر کیمیاست.
اولی: بذار ببینم. از کجا میدونی که پتانسیل برگشت داره؟
دومی: اینکه کیا اصلا حضور خارجی نداره و خواسته با این آقا ارتباط برقرار کنه و بهش تلنگر بزنه نشانهست.
اولی: خیلی جالبه
دومی: نشانه نیست؟
اولی: به این موضوع فکر نکرده بودم. این حرف تو یه کلیده واسه رمزگشایی از متن. خوب پس برمیگردیم به بحثمون. گفتی که گذشته این ادم جور دیگهای بوده و نمیدونیم که چی شد که اینطوری شد و اینکه میتونه دوباره برگرده به همون آرمانخواهی. درسته؟
دومی: میتونه.
اولی: به نظر تو این همون تضادی نیست که دنبالش میگشتیم؟ توی خود این آدم؟ تضاد بین گذشته و حال. تضاد بین آرمانخواهی و روزمرگی و اینکه این وسط چه اتفاقی افتاد؟ ها؟
دومی: میدونم. ولی یهو پرت شده این ور.
اولی: یهو؟ بیا یه گریزی بزنیم به جهان بیرون از داستان. این همه دانشجو که کلی آرمان دارن. کلی مبارزه. کلی فعالیت فوق برنامه فرهنگی. بعداز دانشگاه و موقع کار یا سربازی یا ازدواج یا هرچی، چه اتفاقی میافته که دیگه خبری نیست؟ این همون «یهو» نیست به نظر تو؟
دومی: به نظرم آخر قصه این تحوله یک جورهایی داره اتفاق میافته. اینکه میگه بلیطو کنسل کن خوبه.
اولی: تحول در درون شخصیت اصلی؟ آره، منم باهات موافقم.
دومی: شاید اون تلنگری که من دیدم خودشو بروز داده. اصلا شاید وظیفهی کیا همین بوده.
اولی: خوب به جای جالبی رسیدیم. الان تقریبا شناخت خوبی از شخصیت اصلی داستان داریم. یه تضاد توش دیدیم و یه تحول و یه جورایی عامل این تضاد کیاست. چهطوره دربارهی کیا هم حرف بزنیم؟
دومی: خوبه
اولی: این کیا کیه اصلا؟ چه طور میاد و چه طور میره؟
دومی: به نظرم حضورش تعمدیه. ولی اول ذهن خواننده منحرف میشه، خود علی باهاش تماس گرفته، تازه کیا میگه کدوم علی! خوب بود. راستی، کیا چهقدر مهم بود که روزنامه خبر فوتشو نوشت؟
اولی: راست میگی. پس باید آدم مهمی بوده باشه که اسمشو بزنن تو روزنامه. وگرنه من اگه بر اثر یه ضربه تو سرم تو جاده کرج بمیرم، شاید خبرش تو ستون حوادث چاپ شه، ولی دیگه اسممو نمینویسن. درسته؟ پس این مهندس کیا حاتمزاده یه ریزه اسمش معروفتر از بقیه بوده.
دومی: آره. اینکه کلهش بوی قرمهسبزی میداده مهمه. میتونیم مثل قصهی «چه کسی امیر را کشت» بریم دنبال ماجرا. شاید مثل اون هنوز زنده باشه!
اولی: خوب؟
دومی:اصلا کی میدونه؟! شاید هیچ توهمی در بین نباشه.
اولی: یعنی ممکنه مردنش توهم باشه، نه زنگ زدنش؟ قضیه داره جالب میشه. این کلهاش بوی قرمهسبزی میداد. اون قدر هم معروف بود که خبرشو چاپ کنن. تازه مدتی هم زندان بود. خودش اینو گفت. اینا رو میدونیم دربارهاش
دومی: خوب...
اولی: حالا مشکل اینجاست که این با علی حرف میزنه. در حالی که قبلش مرده. یا حرفزدنش توهمه یا به قول تو مرگش توهمه. ممکنه هیچ کدوم توهم نباشن؟
دومی: شاید.
اولی: چه طور؟
دومی: این بستگی به ذهن نویسنده داره.
اولی: یا شایدم به ذهن علی.
دومی: آره. این بهتره.
اولی: من فکر می کنم تا قبل از اینکه فقط و فقط با یه اشتباه علی، کیا بیاد تو قصه، کیا به عنوان یه رفیق قدیمی برای علی وجود نداشت. فقط یه شماره ذخیره شده تو گوشی بود. این چه فرقی با مرگ داره؟
دومی: خوب؟
اولی: انگاری کیا تو ذهن علی مرده بود و با مرگش دوباره برگشت به دنیاش
دومی: پس چرا اینطوری یکه میخوره از خبر فوتش؟
اولی: جدی چرا؟
دومی: اها! چون قراره...
اولی: چون قراره چی؟
دومی: میگم این تحوله قراره ایجاد شهها!
اولی: بیشتر توضیح بده
دومی: ذهنم پر از کلمهست، ولی نمیاد رو نوک انگشتام. به نظرم، کیا یک وسیله است برای علی که حالا اینجوری توصیف شده که ماهرانه هم هست.
اولی: یه وسیله! این جوری اگه باشه من دلم واسه کیا می سوزه.
دومی: ولی آورده شده که علی یادش بیفته کی بوده. مگه نه؟
اولی: نمی دونم. علی لج آدمو در میاره. انگار حتمن باید کیا بمیره تا اون به خودش بیاد. تازه اونم این جور مردن. که معلوم نیست اول مرده و بعد اومده یا اول اومده و بعد مرده.
دومی: آره. منم علی رو دوست ندارم.
اولی: من هم.
دومی: به خصوص که بلیطشو خیلی مسخره کنسل کرد. مثل آدمهای مردهپرسته.
اولی: مرده پرست! خوب. راجع به آخر داستان چی فکر می کنی؟
دومی: به نظرم خیلی خوبه اگر علی فقط شوک لحظهای نشده باشه. اگر این اتفاق تبدیل به روزمرگیش نشه میتونیم از داستان نتیجهی خوبی بگیریم. ولی اگر تحت جو بلیطشو کنسل کنه من بیشتر ازش لجم میگیره.
اولی: با شناختی که ازش داری فکر می کنی این تحول آنیه؟ یا ماندگاره؟
دومی: اگه علی قبل باشه میشه امیدوار بود.
اولی: علی کدوم قبل؟ کی؟
دومی: اگر کار و بار و زن و زاک مانعش بشن، نه!
اولی: این وسط کیا چی میشه؟ اصلا کیا چی شد؟
دومی: نمیخوای وسیله بشه؟ نه؟
اولی: دلم میگیره از این وسیله بودن. ولی انگاری هست.
دومی: ایثار کرده؟
اولی: نمیدونم. ولی فکر نکنم. مرگش شبیه ایثار نیست. برخورد جسم سنگین به جمجمه سر!
دومی: نه! مرگش که نه! جواب دادن علی رو میگم
اولی: اها. خوب شاید. آره. به نظرم آره.
دومی: من دوست ندارم! ولی گاهی واسه خودمون هم پیش میآد.
اولی: آره
دومی: بعد دلمون به حال خودمون میسوزه
اولی: آره. ببین. فکر می کنم بحثو ببندیم خوب باشه.
-تمام-
این گفتگو باعث شد دوباره سراغ زیته شماره دهم و داستان روزنامه برم.
به نظر من فضای داستان با همه اون شلوغی ها و تکراری بودنش جالب و جذابه. خواننده در محیط غریبی قرار نمیگیره و همه چیز براش آشناست.حتی کیمیا همسر مرد و منشی بزک کرده اش هرچند که همه گیر نباشه. اینکه توی همه داستانهای ما همه منشی ها و همسرها اینطوری هستن برمیگرده به تفکر پیش ساخته ما در مورد زندگی خودمون والا زیادن همسرهایی که تونستن مرد رو از این روزمرگی نجات بدن.
کیا جدای از این که اول مرده باشه بعد اومد یا به عکس،نمادی از گذشته و آرمان های مرد هست.مرد قصه اگرچه یادبودهایی از گذشته همراه داره (مثل عادت به خرید روزنامه با اینکه فرصت خواندنش رو نداره، با توجه به زیاد کتاب خواندن در گذشته) با خود آرمانیش فرق زیادی کرده.اما نه به دلیل زن و زاک.
دلیل تاکید همه به خواندن روزنامه آن روز، دغدغه فکری خود مرد نسبت به خود حقیقی و ایده آل است. والا مهندس کیا می توانست مانند گذشته در خاطر و خاطره مرد مرده باشد و مرد به همان روزمرگی و کار و زندگی اش ادامه دهد و دیگران را (از دید نویسنده) مقصر ماندن و بهتر از آن عقب ماندن خود بداند.
پس آن اتفاق که همه و بالاخص نویسنده منتظر آن بودند تحول درونی خود فرد است نه مرگ مهندس کیا.شاید اگر مرد همه روزهای رفته دیگر را روزنامه های خریده نخوانده را خوانده بود، زودتر از انکه دیر شود به گذشته و اهداف و خود واقعی اش و حتی مهندس کیا باز می گشت.
درآخر هم من به شخصه فکر میکنم کنسل کردن بلیط بیشتر ناشی از همون شوک آنی باشه تا دگرگونی ماندگار.چون این مرد به حدی غرق در زندگی شده که بیرون آمدنش نیاز به ضربه ای بیش از یک خبر مرگ داره . این برداشتم بیشتر ناشی از این هست که زندگی رو اونقدر با ارزش نمیدونه که براش چند وقت گرفتاری رو تاب بیاره. ولی باز جای امیدواری هست آن هم به خاطر گذشته ای که داشته هرچند خود نیز آن را به فراموشی سپرده باشد. یک تلنگر، یک شوک و یا یک تماس از خودش با خودش نه از مهندس کیا حاتم زاده.
امین جان سلام
پس بالاخره شونی ببویی مثل اینگه ماهان هم هه روزان راهیهاما که نه ورگا فراموشا کونیم نه ترا تونم هتو خدا کافی نتا که فینگیته حتما امرا سر بزن امانم قول دیم ونانیم ایا تنها بمانه هر توصیه ای هم داری بگو تا انجام بدیم
انشاالله ا دوره هم توماما به به سلامتی
خوش بیبی
خداحافظ شهید امین
-وقتی داستان روزنامه رو خوندم ترسیدم؛ نه از خوندن مرگ کیا بلکه از دیدن مرگ علی. داستان ظاهر تند و شلوغ وزنده ای داشت، اما بر عکس وقتی داستان رو تموم می کردی "زمان" و "مرگ" بود که خودشو نشون می داد یا ته ذهنت رسوب می کرد.
علی اگه کیا می موند در جاده با برخورد جسم سخت بر سرش می مرد واگه مهندس علی می شد در دفترش با زن و زأک و کار و "زندگی".
علی وقتی با کیمیا مشکل یا تضاد پیدا می کنه در ناخودآگاه ذهنش با اون کیای سابق ارتباط بر قرار می کنه
علی هنوز(صوری و ظاهری)با روزنامه سروکار داره پس فکر می کنه هنوز با اون کیا ارتباط داره، اما وقتی واقعاً روزنامه رو می خونه، می فهمه که در واقع کیا مرده، خیلی وقته و ارتباط با کیا فقط توهمی بوده که خودشو گول می زده.
-خطاب به آزاده؛ مساله “زن” و زأک نیست، میشه اون رو مرد و زأک هم گفت وفکر میکنم این واقعیت، خیلی واقعیته.
خیلی جالب بود، امروز داشتم مراسم رای اعتماد به وزیر بازرگانی رو گوش می دادم، نماینده تالش آقای محمدیاری به عنوان مخالف، گفت شما برای جلوگیری از واردات برنج و نابودی برنج چه کرده اید؟ 15 دقیقه بنده خدا حرف زد. بعد از آن رگبار تذکر و اعتراض بود که شما داری این نطق را به گیلان نامه تبدیل می کنی، چرا نمی گذاری از بقیه مناطق هم صحبت شود؟ انگار نه انگار که زندگی میلیونها نفر دارد نابود می شود. لطفا منعکس کنید.
جُئنه امین جُئن
روزبدهات
تی بنویشتَ ذخیره بُئدم. بوخُئنده پس هنده امُ تی ور !
یته گئیشه گیلیکی ترُنه جه دریا دادور
امرا به روز ایسسم. تی رافا ایسام بَرارِی.
خُنابدون
ای نامرد امین ، 5 روز فرستادنت خونه به من نگفتی ، همه تو رو دیدند جزء من !!!!!!!!!!!!
نامرددی
جالب بو
بازم اَجور مطالب بگنجانید
ممنون
سلام بر استاد گرامی و ارجمند وسرور اینجانب جناب دکترمنوچهر ستوده.باید به عرض برسانم که این حقیر بسیار به شما ارادت دارم و از صمیم قلب شما را دوست می دارم.به طوری که تمام دیوار اتاقم از عکسهای شما پر شده است وارزویم دیدارشما است.نمی دانم به کجا باید بیایم تا سیمای منور شما را ازنزدیک ببینم.و شما را غرق در بوسه سازم.خواهش می کنم استاد عزیم گرچه زحمت است ولی این شاگرد و پیش خدمت خود را راهنمایی بفرمایید.به خدا قسم ارزویم دیدار رخسار شما است. ارادتمند و جان نثار شما ( علی)
سلام وعرض ارادت بر استاد و سرور گرامی هینجانب دکتر منوچهر ستوده .تمام گفته های من چه زیاد بنویسم چه کم .معنی و چکیده همه انها در یک کلمه خلاصه میشود. و ان این هست..هقای دکتر ستود دوستت دارم بسیارتر از بسیار...ولی انصاف دهید دوست داشتن چه فایده ؟ وقتی که رخسار منور استاد از نزدیک نبینم. ومهمتر اینکه هیچ کاری از طرف استادم برای انجام دادن به این شاگرد حقیر محول نگردد...اللهی که همیشه پاینده و سرزنده باشی. انشاالله ./.
با سلام و دست مریزاد به همه دست اندرکاران ( ورگ )لطفا جناب اقای حسن پور اگر لطفی به این حقیر بکنید. سپاسگزار شما خواهم بود. سلام گرم مرا به استادم جناب اقای منوچهر ستوده برسانیداین سومین مرتبه ایی است که در قسمت روزنامه برای استادم اقای ستوده مینویسم.ولی تا به حال حتی یک کلمه هم پاسخی نرسیده؟.از لطف شما بسیا ممنونم. -------------------------
ورگˇ اؤجا:
آقا یا خانم علی، این آخرین بار است که در این باره به شما توضیح میدهم که گفتوگو با جناب دکتر ستوده در مجله گیلهوا چاپ شده و در اینجا بازچاپ شده و این سایت هیچ ربطی به آقای ستوده ندارد و ایشان نه نویسنده این سایت هستند و نه خواننده آن.
از این پس جور دیگری با تعداد بیشمار کامنتهای تکراری شما که دیگر کم-کم دارد صورت آزار پیدا میکند برخورد خواهم کرد.
موفق باشید.












